بی‌درکجا

اصغر زارع کهنمویی؛ روزنامه‌نگار و پژوهشگر

بی‌درکجا

اصغر زارع کهنمویی؛ روزنامه‌نگار و پژوهشگر

بی‌درکجا

تارنمای اصغر زارع کهنمویی
روزنامه‌نگار: اندیشه، سیاست، فرهنگ و قومیت؛
پژوهشگر: تاریخ معاصر، جهان اسلام، مسائل آذربایجان و قفقاز؛

برای آشنایی بیشتر با من و نقد دیدگاه‌هایم، به منوی «حیات» در ابتدای صفحه بروید. در آنجا به‌سنت زندگی‌نامۀ خودنوشت، «تجربۀ زیسته»‌ام را دوره می‌کنم.

mail: asghar.zareh@gmail.com

این تارنما، تازه راه‌اندازی شده و در حال تکمیل است.

بایگانی

مردم ده درس‌خواندن را بیهوده‌ترین کار ممکن می‌دانستند. از نظر آنها، کسی که درس می‌خواند، تنبل، بی‌غیرت و کودن می‌شود. آدم باید از همان ابتدا، همین‌که پنجم یا نهایتا نهم را تمام کرد، سر کار برود و الا لاابالی و بیکاره است. درس خواندن که نشد کار! «گیرم که درس خواندی و مهندس شدی، کی به تو کار می‌دهد؟»، «طرف فوق لیسانس دارد و آدامس می‌فروشد.»، «خیدمت یولداشیمین اوغلو، لیسانسی وار و الان اولو یویور(پسر دوست دوران خدمتم، لیسانس گرفته و الان توی مرده شور خونه کار می کنه)» مخالفت با درس خواندن، روُیه مذهبی هم داشت، پیران ده می‌گفتند، بچه ها را به مدرسه نفرستید، چون کسانی که درس می‌خوانند، نهایتا بی‌ایمان می‌شوند.

«همه» اسیر این هژمونی وحشتناک بودند؛ «درس نخوان، بیکار می‌شوی! درس نخوان، بی‌دین می‌شوی! درس نخوان، کودن می‌شوی». معدود خانواده‌های شجاعی بودند که تمام‌قد دربرابر چنین تفکر تحمیلی سنگین، مقاومت می‌کردند و با جرأت تمام، بچه‌های خود را روانه‌ی دبیرستان‌های شهر می‌کردند. شجاعان دِه به دَه نمی‌رسیدند. این شجاع‌دل‌ها اما، بسیار فقیر بودند. خوشبختانه، پدر من یکی از آن‌ها بود. او، کارگر ساختمانی بود. سر ساختمان مردم کار می‌کرد و دستمزد خود را صرف خوراک و پوشاک و کرایه و دفتر و مداد و خودکار ما شش فرزند می کرد. بعدها که خودم سر کا رفتم، فهمیدم، این کار پدرم، نثار عاشقانه‌ی جانش بود.

زمانی که من از عالی‌ترین دوره‌ی آموزشی دهکده‌ای در انتهای آذربایجان(کلاس نهم) فارغ شدم، برادرم، فارغ‌التحصیل رشته ریاضی‌فیزیک و دانشجوی سال نخست مهندی کامپیوتر دانشگاه فردوسی مشهد شده بود. او را مهندس صدا می‌زدند. یک سال سخت اول دبیرستان با اندوه انبوه حاصل از دوگانه «شهری-روستایی» تمام شد. این اندوه را تنها ما دهاتی‌ها می‌فهمیم. «شهر» از همان روزهای نخست دبیرستان، برای من «بیگانه« شد. ما طردشدگان شهریم. بعدها، از مهدی بازرگان خواندم که نوشته بود: «دهاتی‌ها تولیدکنندگان نان ونبوغ هستند، و شهری‌ها، مصرف‌کنندگان آن دو»

سال دوم، سال انتخاب رشته بود. من برای همه رشته‌‌ها، نمره آورده بودم. تمام علقه و علاقه‌ام، «علوم انسانی» بود؛ «تاریخ»، «ادبیات»، «فلسفه»، «دین» و ... . «علوم انسانی» برای من در حکم یک راه «رهایی» بود. چون وقتی «رمان» می‌خواندم، «خودم» را می‌دیدم. وقتی «تاریخ» می‌خواندم، «سیراب» می‌شدم. وقتی «ادبیات» می‌خواندم «احساس‌هایم» را سان می‌دیدم. علوم انسانی، حیات و عشق من بود.

اما، من ریاضی‌فیزیک را انتخاب کردم، نه، «او» مرا انتخاب کرد. من در همان مدرسه‌ای که برادرم را روانه‌ی دانشکده مهندسی کرده بود، نمرات خوبی آورده بودم و حیف بودم که پا بر جای برادر ننهم و چهار سال بعد، افتخار دیگری برای دبیرستان صاحب‌نام «شهر» نیافرینم. «ریاضی فیزیک» مرا انتخاب کرد و به زور مرا بر نیمکت کلاس‌هایش نشاند؛ کلاس‌‌هایی که هیچ حسی بدان‌ها نداشتم: «شیمی2»، «حساب‌دیفرانسیل»، «هندسه تحلیلی»، «فیزیک 2» و از همه بدتر«ریاضیات گسسته». هریک از این‌ها شلاقی بر جانم بودند. در این کلاس بر روحم سوهان می‌کشیدند. من تحمل نکردم و خیلی زود، سقوط آزاد کردم.

سه سال بعد، دیپلم ناپلئونی ریاضی‌فیزیک را تمام کردم و کنکور پیش‌دانشگاهی را نیز «باموفقیت» گذارندم اما هرگز دلبسته علم مهندسی نشدم و دلبستگی‌ام را از «علوم انسانی» رها نکردم. لای کتاب‌های فیزیک و شیمی و ریاضیات گسسته و ...، کتاب شعر، رمان، و تاریخ و ... می‌خواندم. مادر بی‌سوادم اوایل کیف می‌کرد که من بی‌خیال کتاب‌های دیگر شده‌ام وساعت‌ها «کتاب‌های درسی» را مطالعه می‌کنم و آدم شده‌ام. اما اندکی بعد به «حقه‌ی» من پی برد و بعد از آن، لای کتاب‌ها را چک می‌کرد. یادم می‌آید، دو بار، با دستمزد فلاکت‌بارِ قالیبافی، دیوان حافظ خریدم و هر دو بار، "مهندس" را قائم‌شان کرد. پلیس‌بازی‌ها اما، نتوانست جلوی مرا بگیرد. من کتاب‌های درسی را بایگانی کرده بودم و دنبال علایق خودم می‌رفتم. گاهی فاصله‌ی شصت کیلومتری ده تا کتابخانه‌ی ملی تبریز را (که اکنون عنوان مرکزی گرفته) به بهانه‌های واهی و حتی دور از چشم خانواده می‌پیمودم، تا کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را در آنجا بخوانم. کارمندان کتابخانه‌های ملی، تربیت، فردوسی و ...، به حضور هماره‌ی من عادت کرده بودند.

فقر انسان را به «اعتیاد» می‌کشاند. وقتی از همه چیز محروم هستی، وارد «نیروانا» می‌شوی. من کودک فقیری بودم، محروم از همه برخورداری‌ها، بنابراین، معتاد شدم تا فراموش کنم که لباسم، کهنه و وارفته است و پدرم کارگر و درب خانه‌‌مان، چوبین و دیوارهایش گلین. اما نیروانای من، فراموشخانه نشد، مرا به «آگاهی» و بلافاصله به «عصیان» کشاند. برای پاسخ به «چرا»هایم، تقلاهای بسیار کردم و پاسخ‌های هرچند ناقص خود را فریاد زدم. من «نوشتن» را برگزیدم. «نوشتن» برای من که «زبان مادری» ام را نیاموخته بودم، سخت بود. «نوشتن» به زبان نامادری هرچند رسمی، پیچیدگی‌ها و ظرافت‌هایی داشت که باید برای آموختن آن، تلاش می‌کردم. «نوشتن» را «به‌سختی» یاد گرفتم. بعدها، «نوشتن» تنها معبد من شد.

این دوگانگی مرا به ترک تحصیل کشاند. پیش‌دانشگاهیِ ریاضی‌فیزیک را به میانه هم نرساندم. اگرچه «فقر»  اسباب جوهری ترک تحصیل بود اما «دوگانگی» نیز، دلیل عرضی قصه بود. من تارک‌تحصیلی بودم که رفاقت گرمی با «کتاب» داشتم. من بسیاری از معارف خود را مدیون همان دوران ترک مدرسه هستم. بعدها، وقتی با اساتید بزرگ علوم انسانی درباره آسیب‌شناسی تفکر در ایران معاصر، گفتگو کردم، به این نتیجه‌ی جدی رسیدم که «اندیشه» در «آکادمی» نگنجد. به دوران «ترک»، بسیار حسرت خوردم. 

همه را خسته کردم. سرانجام، مدیر و مشاور و ناظم و معلم مدرسه، سر «مهندس» آوار شدند که «باباجان بگذار این یچه، راه خود را برود» و مهندس ناگزیر به رضایت شد. مهندس رضایت داد اما رضایت او با افسوس و نگرانیِ بی‌اندازه به آینده‌ی زندگی من همراه بود. او باور داشت، من بدبخت می‌شوم. او باور داشت که من بعدها برای این «رضایت» او را نمی‌بخشم. از رضایت مهندس تا اتمام دوره پیش‌دانشگاهی علوم انسانی و ورود به دانشگاه تهران در رشته تاریخ، یک سال هم نگذشت.

اگرچه آنچه در دانشگاه تهران دیدم، با رویاها و خوانده‌هایم، فاصله و تضاد بسیار داشت، اما دانشگاه برایم، محمل زیبایی‌ها بود. در دانشگاه، بیش از آنچه "دانش" بیاموزم، "تجربه" اندوختم. "تجربه‌"هایی که بعدا بیش از هر چیز دیگری، به کارم آمد. ما دانشجوی تاریخ بودیم ما را مهندس صدا نمی‌زدند. چرا، برخی برای "تمسخر" مهندسمان خطاب می‌کردند؛ "مهندس اموات". هنوز وقتی پاسخِ پرسش معروفِ "رشته‌ات چیه" را می‌دادم، حس‌ غلیظ ترحم و نگاه عاقل اندر سفیه او را با تمام وجود می‌دیدم. هنوز نمی‌دانم چگونه چهره پرسشگر طرف مقابل را تحمل کنم که هزارویک سوال فضولانه از من دارد: "آخه تاریخ هم شد رشته؟ با این رشته کجا می خواهی کار کنی؟ چقدر بیکاری تو و ... . "

مردم حق داشتند. کسی که تاریخ می‌خواند، حقیقتا خود را "بدبخت" کرده است. در جامعه‌ای که کار پیداکردن برای مهندس و فارغ‌التحصیل دانشگاه شریف، یک تراژدی است، فارغ‌التحصیل تاریخ، چه کند؟ افراد دلسوزی در زندگی‌ام بوده‌اند که می‌خواستند برایم "کاری خوب" دست و پا کنند اما وقتی رشته‌ام را می‌فهمیدند، صدایشان را کم و پایشان را کوتاه می‌کردند. چگونه می‌توانستند، برای فارغ‌التحصیل تاریخ، کار پیدا کنند؟ کجا؟ چه کاری؟ من اگرچه، با توجه به توانایی‌های نامربوط به رشته تحصیلی، توانستم، در مراکز مختلفی مشغول به کار شوم، اما لیسانس و فوق لیسانس من، نقش مستقیم در کارم نداشت.

گاهی فکر می‌کنم برادرم حق داشت بر "مهندس‌شدن" من پافشاری کند اما هنوز اعتقاد دارم او حق نداشت، بخاطر رضایتش بر تغییررشته‌ی من، احساس گناه کند. چون من هیچوقت، هیچکس را مقصر ندانسته‌ام. اصلا "تقصیر" واژه تحمیلی بر حیات تحصیلی من است. من خودم انتخاب کردم و هنوز هم با همه مصائبی که به‌خاطر تحصیل چنین رشته‌ای تحمل کردم، بازهم همین رشته یا رشته‌ای نزدیک به آن را انتخاب می‌کنم چون اگر چنین رشته‌ای را نمی‌خواندم، هرگز و هرگز صاحب "فهم" امروزین نمی‌شدم. من اگر مهندس می‌شدم، قطعا آنچه اینک هستم، نبودم.

وضعیت امروز من هیچ جای افتخار ندارد اگر مهندسی می خواندم، شرایط بهتری داشتم. می‌توانستم با افتخار، به مردمِ دِه بگویم که آری، شما اشتباه فکر می‌کردید، من درس خواندم و بیکار و فقیر و بیچاره نشدم. ببینید! این اتومبیل، این پول، این آسایش و ... و این تفاوت اساسی زندگی من با همسالان تارک تحصیل خودم. می توانستم، بر دست های ترک خورده‌ی پدرم، مرهم بگذارم. می توانستم آه مادرم را با مسافرت‌‌های مدام، پاسخ گویم؛ اما، من تاریخ خوانده‌ام چنین افتخاری برایم ممکن نیست.

من افتخار نیافریدم اما بر این تجربه‌ی زیسته، بی‌نهایت ارزش قائلم. تاروپود شخصیت من همبافته عناصر عمیق تاریخی است. من انسان بخشی از عصرهای گذشته هستم. من متولد ازلی هستم و عمری به درازنای بشریت دارم. مهم نیست همسالان من چه اندوخته‌هایی دارند، من مالک بخش بزرگتری از اندوخته‌های بشریتم. این‌ها شعار نیست. در میان همه احساس‌های ترحم‌برانگیز و رفتارهای فضولانه‌ی مردم، یک حس فربه‌تر دیگری نیز وجود دارد. آنها عمیقا اعتقاد دارند، تو چیزهایی می‌دانی که آن‌ها نمی‌دانند و عمیقا دوست دارند، بدانند. تا کسی می‌فهمد که من تاریخ خوانده‌ام، دوست دارد درباره‌ی همه حوزه‌های تاریخ بشری پرسش کند و همه چیز را بداند بی آنکه بداند، رشته‌ی تاریخ هم تقسیمات زیادی دارد و یک نفر تنها می تواند متخصص یکی از بخش‌ها باشد. وقتی تاریخ می دانی، یعنی خاطره هستی را به دوش می‌کشی. اگر مهندس می‌شدم، یقینا خاطراتم به سالهای زیستنم خلاصه می شد.

"تاریخ" تنها "درس عبرت" نیست که بگوییم "عبرت" نمی‌خواهیم. "تاریخ"، شناسنامه‌ی آدمی است. قومی که تاریخ نداد، وحشی است. توسعه نیافتگی ما دو رمز اساسی دارد، یکی فراموشی تاریخ گذشته و دیگری بی توجهی به اخلاق انسانی. نمی‌توان "انسان مدرن مدنی" شد و به "گذشته" و "اخلاق" پشت کرد. ما دقیقا زمانی "خودکامه" شدیم که "ازخودبی‌خود" شدیم، غافل از "آنچه بودیم" و غفلت از "آنچه باید باشیم": تاریخ و اخلاق و این دو پیوند مبارکی دارند. وقتی گذشته را فراموش می کنی، ارزش اخلاقی زیستن را نیز نمی دانی.

من منکر ارزش، جایگاه و ضرورت رشته‌های مهندسی نیستم، اما شدیدا معترض و گلایه‌مندِ نگاه عامه و بخصوص جامعه‌ی مهندسی به رشته‌های علوم انسانی بویژه تاریخ و علوم سیاسی هستم. چگونه می‌توان از توسعه سخن گفت و تمام‌قد برای "آهن" و "اورانیوم" و "فولاد" و "کیک" سرمایه‌گذاری کرد؟ توسعه همزاد انسان است. نمی‌توان به انسان اندیشید و به علوم انسانی پشت کرد. فرامش نکنیم رنسانس غرب بر شاخ غول‌های علوم انسانی نشسته است.

12سال پیش، دانشجوی جدیدالورود دانشکده‌ی الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران شدم. 4سال دیرتر از دیگر هم‌ورودی‌ها آمده بودم و به اندازه تمام‌ِ این دیرآمدنم، عجله داشتم که مقدمات بسیار طولانی و خسته‌کننده را بگذرانم و وارد فضای پژوهش بشوم. اساتید توصیه می‌کردند، عجله نکنم، فعلا عربی و زبان و متون اصلی تاریخ را بخوانم و این مسائل را برای آینده، حداقل دوره کارشناسی ارشد وانهم.

روزگار اما جور دیگری برایم رقم خورد و من نه از کارشناسی ارشد، و دانشنامه و مراکز پژوهشی که از سیاست و رسانه و کارگری و گارسونی و عملگی، سرآوردم. تنها، میزبانی دوستی مهربان در یک شب بسیار تلخ و اصرار سحرگاهی او برای شرکت در آزمون کارشانسی ارشد رشته‌ی تاریخ و تمدن ملل اسلامی‌ِ دانشگاه آزاد بود که ناخواسته، مرا برای بار دوم، با «استاد» و «گروه» و «پژوهش» و ... روبرو کرد.

همان ابتدا، تصمیم گرفتم، این‌بار جفا نکنم. اما مگر این ماشین پرسرعت مدرنیزاسیون مجال می‌دهد؟ ما که تقلا داریم در این شتاب تند تاریخ، خود را حداقل به طبقه متوسط بکشانیم قربانی چرخ‌دنده‌های این ماشین بی‌رحم می‌شویم و تمام‌شدن را بدون آنکه «برای خویشتن» قدمی برداریم، می‌بینیم.

کارشناسی ارشد برای من یک فرصت بزرگ بود که در تراژیک‌ترین وضعیت ممکن، به‌دست آمد و در تراژیک‌ترین وجه ممکن، از کف رفت. تصمیم داشتم حالا که ناخوانده مهمان این سفره‌ی هزینه‌بر شده‌ام، خوب بهره ببرم. واحدهای درسی را با نمره‌ی الف پاس کنم، خوب بخوانم، چیز یاد بگیرم و برای خودم، در حوزه‌ای از تاریخ و تمدن ملل اسلامی، جایی باز کنم و در نهایت، پایان‌نامه‌ را چنان بنویسم که همواره آروزی آن را داشتم.

واحدهای درسی را با تقلای بسیار، با معدل الف به پایان رساندم، اما در نگارش پایان‌نامه‌ای که با عشق و علاقه‌ی بسیار انتخابش کرده‌بودم، متوقف شدم. فضای سخت و دشواری که بر زندگی‌ام حاکم شده‌بود، فرصت نشستن و خواندن و کاویدن و اندیشیدن و نوشتن را نمی‌داد.

ناتوانی در نگارش پایان‌نامه‌ای که بر اهمیت موضوع آن واقف بودم، برایم مثل یک کابوس بود. دو سال تمام کابوس نیمه‌شب‌های من پایان‌نامه‌ای بود که افزون بر ضرورت دفاع آن و قطع شهریه‌های سنگین و مسلسل دانشگاه، برایم دغدغه‌ای فکری و هویتی هم محسوب می‌شد. «قره‌باغ» دغدغه‌ی من است چون، «قره‌باغ» را مرکز ثقل مناقشات نژادی و تنازعات قومی در قفقاز و حتی در داخل ایران می‌دانم. «قره‌باغ» نقطه‌ی آغازین تغییرات بسیاری در قفقاز و آذربایجان است. «تغییر دین»، «تغییر مذهب»، «تغییر زبان» و از همه مهم‌تر تغییرات نژادی، همه در قره‌باغ از کلیده خورده است. بسیاری از مناقشات و تنازعات امروزی منطقه که به‌گواه کارشناسان، قطعا مهمترین مسائل سال‌های آتی خاومیانه خواهد بود، ریشه در این تغییرات‌ِ سهمگین و بسیار بزرگ تاریخی دارد. از این منظر، کنکاش در تاریخ «قره‌باغ» را بسیار ضروری می‌دانم.

در ابتدا، عنوان پایان‌نامه، دوره‌ی مفصلی از تاریخ قره‌باغ یعنی از اسلام تا امروز را شامل می‌شد. برای این دوره طولانی، پایان‌نامه در شش فصلِ جغرافیا، سیاست، زبان، هنر، نژاد، مناقشه طراحی و دو بار تا نیمه‌های آن، نگاشته شد که هر بار بر اثر حوادثی غیرمترقبه، متن به‌طورکامل از دست رفت و دستم خالی شد. طولانی بودن دوره تاریخی و فربه‌بودن مباحث از یک سو و فرصت بسیار اندک باقیمانده برای دفاع از سوی دیگر، باعث شد گروه محترم تاریخ و تمدن ملل اسلامی، عنوان پایان‌نامه را از «قره‌باغ در دوره‌ی اسلامی» به «جغرافیای تاریخی و تاریخ سیاسی قره‌باغ از اسلام تا برآمدن صفویه» تغییر بدهند.

این‌بار پایان‌نامه کوتاه شد و من با امید به اتمام سریع و به‌موقع آن، برای بار سوم، دست به کار شدم تا آن را به نحو مطلوب به انجام برسانم. باز مصائب زندگی به من اجازه چنین کاری را نداد. تا اینکه خرداد سال جاری، یک اتفاق بسیار تلخ در حیات کاری‌ام، مرا به استعفای بی‌درنگ و بیکاری کمرشکن مجبور کرد. این رویداد، اگرچه برایم تلخ و شکننده بود، اما یک حسن بزرگ داشت؛ برایم فراغی اجباری ایجاد شد تا پایان‌نامه را در وقت اضافی، به فرجام برسانم.

حاصل کار، به‌هیچ عنوان، رضایت خاطر مرا جلب نمی‌کند. هرگز تصور نمی‌کردم، نوشتن پایان‌نامه برایم اینقدر مصیبت‌بار باشد. علاقمند بودم موضوعی را که اینقدر بدان علاقمندم، به‌نحو احسن به انجام برسانم اما خروجی چیز دیگری شد، اگرچه تلاش بسیاری کردم تلاشی که خارج از حوصله‌ی امکان و توانم بود. امیدوارم، روزگار برایم مجالی آنقدر فراخ بدهد که بتوانم در کمینه‌ی باقیمانده‌ی حیاتم، به برخی از دغدغه‌های فکری و پژوهشی‌ام بپردازم و این‌بار خروجی آن را بر دیده بنهم و بدان افتخار کنم.

در آخرین مراحل نگارش پایان‌نامه که می‌رفت تا کار به فرجام برسد، فاجعه‌ای سهمگین، منطقه متقارن قره‌باغ را در این سوی ارس فروریخت و «حیات قره‌داغ» را بر باد داد. قره‌باغ و قره‌داغ دو روی یک معما هستند؛ معمای زمانه‌ی تلخ و تاریک آذربایجان. قره‌باغ مهد فرهنگ و هنر و ادب و موسیقی و فقاهت و قره‌داغ سرزمین اسطوره و  نبوغ و مبارزه و پایداری و سیاست است. و این هردو اکنون ویران شده اند و مردمانش به کانکس و چادر پناه آورده‌‌اند. زمانی که بر خرابه‌های متعفن قره‌داغ پای نهادم و بر هزاران موقعیت تراژیک اشک ریختم، همزمان، هزاران موقعیت تراژیک دیگر نیز بر قلب و جانم تداعی شد که در همین قرنِ رنج در آن‌سوی ارس بر قره‌باغ رفته است. این حقیقت تلخ، دلم را سخت می‌آزارد؛ «قره‌باغ» و «قره‌داغ» این دو نماد و نشان بزرگ آذربایجان، هر دو در رنج و عذاب بی‌پایانی گرفتا‌رند و دریغ از توجه جهان و جهانیان.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی